تبلیغات
sonicy words - مدرسه ی we 3
مدرسه ی we 3
تند تند می زارم تموممم شههههه   


آهه ...فعلا حوصله نداشت داشت واسه خودش می رفت که یه هو محکم خورد به کسی .

افتاد رو زمین .

سرشو مالید گفت : هی ! چرا جلو ...

چشاشو باز کرد بیلز بود !

وانیا : وای ! من متاسفم 

بلند شد و اونو از رو زمین بلند کرد و خاکاشو تکوند و گفت : ببخشید بیلز .

بیلز : نه طوری نیست من عجله داشتم .ببینم لباساتو گرفتی ؟

وانیا با تعجب پرسید : برای ..؟

بیلز : آخ .. م..می دونی، برای فردا شب همه دعوتن برای یه جشن که همدیگرو بهتر بشناسن  

وانیا گفت : باید جالب باشه 

و تو دلش یه الکی مثلا هم گفت  

بیلز با تعجب گفت : ولی همه دعوتن تو چطور ....

یه لحظه قیافش رفت تو هم و بیلز وقتی قیافه عصبانی وانیا رو دید گفت :ام ....ولش کن بای .

وانیا جوابی نداد فقط سرشو تکون داد و رفت .

با خودش گفت :؟ چرا ؟ چرا فقط من دعوت نیستم ؟ 

یه لحظه فکر کرد : اصلا به درک .. کی می خواد بره به اون جشن مسخره ؟ ولش کن با  خودت حال می کنی وانیا ..

وایساد . : با خودت تنهایی .

بغض کرد : آره تو که نهقیافه داری نه هیچی .. نه  عهیچی ....هیچییییییی

گریش گرفت دویید و رفت تو حیاط .

همه ی مدرسه از تعجب دهنشون وا مونده بود  .

نشست کنار حوضو بلند بلند گریه کرد .

:چرا خدایا چرا ؟ چرا اصلا منو آفریدی ؟

ناگهان گرمای دستان کسی رو روی شونش احساس کرد .

سرشو  برگردوند . یه جوجه تیغی آبی بود .

گفت : چرا گریه می کنی خشکله ؟

وانیا : چرا دروغ میگی من کجام خشکله ؟

دوباره سرشو انداخت پایین .

جوجه تیغیه : من سونیک و شما ....

وانیا : وانیا 

:آها .. وانیا خب من دارم می رم اگه دوست دخترم تو را با من ببینه بیچارم  . فعلا ..

ولی خودتو برای چیزایی که ارزش نداره ناراحت نکن .

بعد از رفتن سونیک وانیا بلند شد و اشکاشو پاک .

رفت تو اتاقش . لیلی اونجا نبود .موهاشو جمع کرد بالا و لباساشو عوض کرد و رفت .

می خواست یه چیزی بخوره .

رفت تو  سالن غذا خوری .همه یجوری نگاه می کردن .

دستشو گذاشت رو سرشو و آروم گفت ؟: آه بوی ! ( وای پسر )

رفت و یه همبرگر گرفت و نشست .

یهویی یه پسر اومد نشست و گفت : می زارید سالاد شما رو مهمان کنم ؟

: نه خیلی ممنونم .

اومد یه گاز بزنه که گفت : دسر چطور ؟

: نه ! اگه بزارید می خوام ناهارمو کو............ایممممممممممممممم ! بخورم .

خیلی خودشو کنترل کرد .

: باشه 

وانیا سرشو تکون داد اومد یه گاز بزنه که یه پسر دیگه اومد و گفت : دوستدا رید بعد ناهار با هم قدم بزنیم ؟

: ما حتی همو نمی شناسیم !

: می دونم خواستم بیشتر آشنا شیم 

: نه ! نه !  نهههههههههههههههههههههههههههههه

: خیلی خوب بابا .

دوبار یه گازو که زد یه پسره اومد و گفت : ببخشید خانوم 

خیلی عصبانی بود .می لرزید .

ساندویجشو پرت کر رو میز بلند شد و داد زد : نه نه نه هیچ کوفتی نمی خوام 

: اما فقط می خواستم 

: چرا دست از سرم برنمی داریییدددد ؟

یه هو یه آقایی اومد تو دا  زد : چرا سر و صدا می کنید ؟

پسره با ترس : آقای آبدماغ 

وانیا تو دلش گفت : آره   فکر کنم به جای ناهار دستمال می خوره و خندید .

آقای آبدماغ گفت : شما به چیزی خندیدید ؟

وانیا : ام... نه نه .. من فقط چند نفر مزاحمم شده بودن و ...

آقای آبدماغ نگاهی به اون پسرک کرد و گفت : آره تیلز تو هم بودی ؟

پسره با ترس گفت : نه نه نه آقا . من فقط اومد دعوتنامشونو بدم .

وانیا با شوق  سریع دعوتنامرو گرفت جوری که پسره بدبخت له شد o-0

پاهاشو کبوند رو زمین و گفت این ماس ماس ؟

آقا گفتن : آره ولی چرا اینقدر با شوق و ذوق ؟

وانیا قرمز شد و گفت : خب فکر می کردم که من دعوت نیستم .

آقای آبدماغ گفت خب پس فردا شب می بینمتون ..

و روشو برگردوند و رفت که وانیا دستشو بلند کرد و پرسید : اینجا ورود چاو ها ممنوعه ؟

آقا ی آب دماغ گفت نه ! البته اگه خرابکاری نکنن .

همینجوری که دور می شد وانیا داشت برای فردا نقشه می کشید .

: وای که چه شبی بشهههههههههه 

 

ادامه با 5 نظر

[ شنبه 14 شهریور 1394 ] [ 11:16 ق.ظ ] [ vania woter ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب