تبلیغات
sonicy words - نمی تونم به قلبم اعتماد کنم 2
نمی تونم به قلبم اعتماد کنم 2






legends_of_the_past__animation__by_koda_soda-d5yhtzh.gif







100x100_by_kayeile-d80dnr1.gifلیلی برو دیگه فقط به عشق توووووو100x100_by_kayeile-d80dnr1.gif










 از هوش رفتم . سم بلند شد ، یه لقد بهم زدو گفت :  حقته عوضی

لیلی و لیزی با وحشت اومدن سمتم . لیلی فریاد زد عوضی باهاش چی کار کردی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ می

 کشمتتتتتتتتتت!

با دستای شعله ور بهش حمله کرد . سم جای خالی داد دست لیلی رو گرفت و پیچوند انداخت زین و گفت :

 جوجه تو می  خوای .....

یهو لیلی از پشت سر یه گوله آتیش بهش پرتاپ کرد که خورد به سم


سم افتاد زمین اما بعد بلند شد و گفت : احمق .... شما همتون احمقید ... منم قدرتم آتیشه لعنتی ...


لیلی یه لگد بهش زد و داد زد : خفه شو لعنتی....


سم پرت شد اونور طرف من ... آروم سرشو بلند کرد . بهم خیره شد ..... دستشو گذاشت رو صورتمو و آروم

 نازم کرد لیلی زد تو کمرش و گفت : دست کثیفتو بکش ..


سم پهلوشو گرفت و از درد به خودش پیچید .... اومد سمت من و آروم صورتشو بهم نزدیک کرد و صورتشو

 گذاشت رو صورتم ..... آروم گفت : تا الان کجا بودی


از زبون لیلی :


اون عوضی هی بهش نزدیک می شد ... باورم نمی شد با آجیم چی کار کرد ....


ولی .... وانیا آروم چشماشو باز کرد .... گفت : آاییییییییی ....... لی.....لی.......آیییییییییی


آروم اشک ریخت


سم با قدرتش گرمش کرد . صورتشو بوسید و محکم بغلش کرد . انگار مسته و اینکارا اختیاری نیست ....


سونیک زدش کنار و گفت : پسر داری چیکار می کنی ؟


لیزی داد زد : هیچی فقط داره .....


  گفتم : ششششششششششششششش بااین حیوونا دهن به دهن نشو آجی ...


چشمامو بستم وانیارو بلند کردم و بردم رو تخت .زخمشو بستم و با آتیشم گرمش کردم .... هی تو خواب


 هزین می گفت : آییییییی......... مادر ........آییی ......آآآآ.... مادر .......


دلم براش می سوزه ... خیلی بد زدش ....


از زبون سم :نمی دونم چم شده بود اون .....قشنگترین صورتی بود که دیده بودم اون ......من ....... آه....


صورتش سرد بود ....واقعا چرا اونجوری زدمش ....من ..... باید بازم ببینمش


از جاسوسم خواستم جاشو برام گیر بیاره ..

.

پاملا : جوری که سونیک برام گفته انگار تو عا....


حرفشو قطع کردم و گفتم : نه نشدم فقط ...... عذاب وجدان گرفتم !


پاملا پوزخند زد و گفت : آره اون موقعی که اون بچرو دزدیدی وجدانت کدوم گوری بود ؟( صداشو بلند کرد )


میخکوب شدم .... اون عوضی از کجا ...


موهای طلاییشو زد کنار و گفت :  تو اونی نیستی که قبلا جیسون بهم معرفی کرد ..


رومو اونور کردم و گفتم : اه ... باشه خانوم پرادعا هیچ غلتی نکن ...خودم باید همه کارا رو بکنم


پاملا گفت : طبقه  ی بالا اتاق شماره ی 12 آه برای توی عوضی


خب حالا که می دونستم اتاقش کجاست .......


رفتم درو باز کردم ... حالم یه جوری بود قلبم می زد ... دیدمش ..با کمک لیلی سوپ می خورد


چشمش به من افتاد ..روشو کرد اونور  و گفت لیلی ؟ می شه درو ببندی ؟


لیلی اومد به سمتم


درو باز نگهداشتم و گفتم : نه ... آه ....  دختره ... من ....ااااااااااههههههههههه .... بزار.........من می خواستم


 بگم


لیلی درو بست و گفت : با این کارات انتظار داری اون الان چشم دیدنتم داشته باشه ؟


نشستم پشت در . دستامو تو هم مشت  کردم و زدم تو سرم یعنی من واقعا ..... نه امکان نداره من و


 عاشقی ...؟

همون موقع صدای جیغشو شنیدم . داد زدم : دختر ...


درو باز کردم لیلی رو زمین پخش شده بود ..پنجره باز بود و پرده سوسو می زد ... نبض لیلی رو گرفتم ... می

 زد ..

اما اون الان کجاست ؟


همون موقع بیرون پرده چیزی رو دیدم که نزدیک بود قلبم وایسه ... نه ....امکان نداره .....

[ چهارشنبه 1 مهر 1394 ] [ 03:55 ب.ظ ] [ vania woter ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30