تبلیغات
sonicy words - نمی تونم به قلبم اعتماد کنم
نمی تونم به قلبم اعتماد کنم




gif_by_emoxynha-d54d8vk.gifبروووو ادامههههههههههههههه !!!!!!! gif_by_emoxynha-d54d8vk.gif

gif_by_emoxynha-d54d8vk.gifآآآآآآآآآآآآآآآآ بیا وسطططططط gif_by_emoxynha-d54d8vk.gif

نمی تونم به قلبم اعتماد کنم

 

گاهی در تصمیمات خود می مانیم

گاهی نمی توانیم به خود اعتماد کنیم

گاهی احساساتمان ، مارا گیج می کنن اما .....

 

(وانیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا )

اهههه باز وسط نوشتن ؟

اومدم بابا اومدم . 

درو باز کردم . لیلی عصبانی جلوم وایساده بود . انگار حموم لجن گرفته بود  و ......... آهههههههههههههههههههههه باید می دیدینش . به زور جلوی خندمو گرفتم و گفتم چر.......(خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خنده یواشکی ) چرا اینجوری شدی

همونجوری که از عصبانیت می لرزید گفت : چوننننن شما یادت رفتتتتتتت منو ببریییییییییی !

من موش شده بودم . اینقدر حواسم به  رسیدن بود که اونو زیر بارون جا گذاشته بودم .

گفتم : خب حالا اشکالی نداره من ....

قیافه ی لیلی :

من موش : ببخشید سرکار حضرت لیلی .!

با عصبانیت رفت تو حموم و پنج ساعت با سرعت نور با خودش حرف زد .

بقیه ی نوشتم :

اما ...... ما هیچوقت نباید به  قلبمون اعتماد کنیم .

چند هفته از اومدن من به این دبیرستان می  گذشت با هم اتاقیم لیلی . درسته گاهی عصبانی می شه اما خیلی مهربونه ....

اون یکی از بهترین دوستامه ...

هیچوقت یادم نمیره وقتی که با اون پسره سم دعوام شد :

وارد دبیرستان شدم ... یه جای کاملا غریبه همه جور آدمی پیدا می شد . بچه ها شلوغ می کردن و سربه سر هم می زاشتن ... تا لیلی و لیزی رو دیدم براشون دست تکون دادم : یوهو لیلی ... لی.....زییییی

رفتم پیششون  با هم گرم گرفته بودیم که یه پسره ی خوشتیپ با چنتا دیگه از رفقاش اومدن سمتمون ...

منو کشید روبه روش جوری که می تونستم صدای نفس کشیدنشو بشنوم ... دست منو گرفت و گفت : اوووف خشکلا گرم گرفتن دست منو بوسید که لبشو یخ زدم  صورتشو کشید یه هو اون تیکه ی یخ زده کنده شد و افتاد! همون جوری که دستشو گرفته بود جلوی صورتش گفت : هومووووووووووومممممممممممم اواوم

من : اسکول بیشوعر من زبون حیوونایی مثل تورو بلد نیستم .

لیلی  و لیزی خندیدن و تایید کردن . یه هو یکی از اون پسرا که آبی بود دست لیلی رو گرفت و کشید و گفت : شما خشکل خانوم به چی خندیدی

لیلی گفت به دماغ سوخته ی تو و بعد دماغشو آتیش زد

پسره عین دخترا  جیغ کشید و فرار کرد . یکی دیگشون مونده بود

گفتیم : تو چی ؟

گفت : من ؟ مننن ؟( جنابخان ) مننن ؟من ؟ من کیم که به شما کاری داشته باشم ؟ مننن ؟ ممننن ؟ خب آخ ببین ساعت چنده با اینکه ساعتی نداشت به دست خودش نگا کرد و گفت : اخخخ دیدی دیرم شده سم خدافظ من کلاس دارم

و عین موش در رفت که یه هو یه کشیده ی فراتر از محکم خورد تو صورتم . زبونم بند اومده بود . از درد زانو زدم و شروع کردم به گریه کردن . سمه زانو زد جلومو و گفت : تا تو باشی از این غلطا نکنی

سرمو کشید بالا و یه هو گفت : سوسونیک داره خون بالا میاره .....

همون موقع از حال رفتم و افتادم رو زمین ....

  

[ سه شنبه 31 شهریور 1394 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ vania woter ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30