تبلیغات
sonicy words - مدرسه ی we 7، 6
مدرسه ی we 7، 6
بچه ها حوصله ندارم شیش و هفتو باهم می زارم 


in16_gfdhc.png

واینا رفت به سمت در جشن .

نیلی از ت کیفش بیرون اومد و گفت : چیزارم چن چیام ؟ {میزارن منم بیام ؟}

من گفتم : البته عزیزم . اونجا حتما پر چاوهه

وارد شدم .اوووف چقدر شلوغ بودااااا

کمی واسه خودش گشت 

یکی از پشت سر گفت : سلام !!!

وانیا پرید 

برگشت دید شاینیه 

گفت کآه سلام گلم خوبی .

شاینی گفت : بنظرت اینجا عالی نیست 

لوسی که داری خیلی شیطونی می کنه !

  : لوسی چاوته ؟

با  خوشحالی گفت : آرههه . نیلی می تونه بره باهاش بازی کنه .

  :  آه البته .

منم می رم یکم نوشیدنی پیدا کنم 

رفت به سمت میز .

دلشوره داشت . دلیلشم نمی دونست 

یکی دیگه زد پشتش 

پرید عقب برگشت دید سمه 

داد زد : بی شوعر بی فرهنگ این چه کاری بود عاخه ؟

سم خیلی خونسرد گفت ؟: چی چه کاری بود ؟

وانیا واقعا کفری شده بود .

سم لیوانشو گرفت و یه نفس همشو رفت بعد یه چشمک زد و صورت وانیا رو با دستاش آورد جلو و یه بوسه ی کوچک به لباش زد و گفت : خیلی خشکل شدی !

چنتا دختر که اونجا بودن با احساس گفتن : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

اما فقط یه دختر بود که داشت از حسادت می مرد و اونم ......بعلههه لیزا خانم پر افاده ای !

سم گفت ببخشید اما باید برای یه لحظا منو ببخشی  .بعد به سمت دستشویی رفت  :/

دیوانه

آههههههههههههه اصلا ولش کن مهمونیرو بجسب .

اما انگار قراره خیلی بد پیش بره .

ناگهان صدایی سوتی اومد که دلهمرو ریخت .

همه برگشتن . معلم ورزششون خانوم اویلی بود .

آقای آبدماغ گفت : ممنونم خانم اویلی 

آقای آبدماغ گفت بنشینید .

همه دور میز بزرگ نشستن .

آقای آبدماغ گفت : به اینجا خوش آمدید ! دختر ها و پسر ها من از شما انتظار دارم که حسابی امسال درس بخوانید و .....

وسط سخنرانی مدیر شیرینی هم آوردن .از آون خامه ای های خشمزه به میوه !

 

میدونید ... لیزا کنار وانیا بود و خوب دقیقا این اتفاق افتاد .

وقتی شیرینیرو آوردن   ناگهان خدمتکار افتاد و تمام شیرینی ها و  خامه هایشان خالی شد روی سر وانیا !!

جغی کشید  و بلند شد .

همه جاش خامه ای شده بود 

سکوت بود 

همه داشتن بهش نگاه می کردن و ناگهان .......... همه زدن زیر خنده همه 500  نفر !

هرکس از طرفی یه ریشخند هم میزد و متلکی می نداخت .

یکی از بچه های شیطون هم کیکی به طرفش  پرت کرد و درست خورد تو صورتش  . داد زد : پینکی ! خوشمزه بود و بعد با دوستاش زدن  زیر خنده 

 

 

 

 

 

 

وانیا واقعا ناراحت شد .فکرشو بکنید 500نفر مسخرتون کنن!

نگاهی به لیزا کرد با لبخندی پیروزمندانه نگاش می کرد . پس همش زیر سر اون بود . اون پاشو گرفته بود جلوی اون .

بغذش شکست و دویید بیرون .

همینجوری که می دویید از جلوی سم رد شد .

سم که شوکه شده بود پرسید : وانیا ؟

وانیا دویید و رفت کنار حوض دویید . چرا باید لیزا اون کارو می کرد . چرا  باید جلوی 500 نفر ضایع می شد؟

آه لیزای لعنتی 

کمی بعد خودرا تو آغوش  کسی احساس کرد خودشو کشید عقب ولی ....باورش نمی شد یعنی اون ......جک ؟

گفت : جک ؟اما تو ....

پسر لبخندی زد و گفت : منم برف ا عشقت  آب شدم 

بعد به آسمون خیره شد و گفت : نباید اونجوری مسخرت می گردن دونه برف من !

دست وانیا رو گرفت و گفت : این مهمه که تو الان اینجا پیشمی 

وانیا که هنوز تو شوک بود پرسید اما تو اینجا چی کار می کنی ؟

جک گفت : به خاطر تو .

خودشو نزدیک تر کرد . صورت وانیا رو تو دستش گرفت و گفت :  فقط تو که عشقمی !

بعد با قدرت تمام بوسیدش 

وانیا جکو از خودش دور کرد و گفت : نه جک تو متوجه نیستی من ...... یاد بوسه ی سم افتاد . اون اصلا انتظار نداشت که جک هم اونجا باشه !!!

جک آهی کشید و  گفت : حتما برادرمو دیدی ؟ سم !

وانیا از جاپرید ! سم ؟؟؟ اون براد....... وای نه .

دیگه قدرتشو نداشت  آروم بلند شد و گفت من سرم درد می کنه . با ..باید برم 

قبل از اینکه جک چیزی بگه دویید و رفت .

همین که به در رسید سم  درو باز کرد و وانیا دوباره از جلوش رد شد .سم با تعجب به جک نگاه کرد و جکم شونه هاشو انداخت بالا ..... خب هردو متعجب از اینکه چی شده ؟

.

.

.

..

.

.

.

..

.

..

.

.

.ادامه با 7 نظررررررررررررررررررررررر

 

 

ادامه دارد به شرط 5 نظر

وانیا بدو رفت تو اتاقش

سرش درد می کرد 

باورش نمی شد که جک هم اینجا باشه !

آخخخخخخ...الان اصلا وقت فکر کردن نبود .

خوابش می یومد اما اصلا نمی توانست بخوابه .

در اتاقش وا شد .سوفیا اومد تو و گفت : وانیا ؟ حالت خوب ؟

 

وانیا سرشو لای پاهاش گذاشت و گفت : سوفیا......

سوفیا اومد کنارش نشست و گقت : اوه نه نه نه! این وانیا ی شاد ما نیست .

وانیا همونجوری که داشت بغضشو می خورد و سعی می کرد  گریه نکنه گفت : چرا سوفیااا ؟ ه ههه ههه

سوفیا گفت چی شده .

وانیا دماغشو بالا کشید و گفت : هیچی . تو نمی فهمی 

سوفیا گفت : خوبم می فهمم . سم گفت که باید باهات صحبت کنم ازش که دور نشده بودم دیدم یه پسری مثل خودش اومد و باهاش حرف کرد . قیافه ی سم عصبانی بود 

وانیا از جا پرید .یعنی ....

دویید بیرون رفت پیش سم و دست و پا شکسته گفت : من متاسفم ... من ...خوب ...نمی دونستم ...یعنی 

سم گفت :می دونم . جک گفت قبلا با هم بودین منم چیزی نگفتم 

وانیا دستش را گذاشت رو سرش و زیر لب گفت : وای!

که سک بغلش کرد و گفت اما مهم اینه که الان مال منی !

وانیا با لبخند بی روحی گفت : البته  و تو دلش پرسید البته ؟؟

سم گفت راستی و بعد از تو جیبش یه گردنبند در آورد 

وانیا به اون خیره شد .همون چیزی بود که می خواست اما پول کاوی براش نداشت گردنبندو گرفت تو دستش و گفت : سم این .....ممنونم 

بعد آروم گونشو بوسید 

از صمیم قلبش خوشحال بود 

 

.

..

.

.

.

..

.

.

. نظرررر

[ شنبه 14 شهریور 1394 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ vania woter ] [ اخیییییی () ]
آخرین مطالب